تبلیغات اینترنتیclose
با بوریای گرد مرده بر این پیکر (محمد بیابانی )
پیچک ( محمد بیابانی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

با بوریای گرد مرده بر این پیکر

 

 

 

 نهان این شب اگر باد
این وقت روز چه می بارد
 باید تعادل خود را از دست داده باشد توفان
 این وقت روز که شب هم
 با گورهای کهنه نمی ماند
 کو تا سحر که باد تازیانه نباشد
 پشتم چه تیر می کشد اکنون
 می خواهم از کنار زمین سیر بگذرم
 دستی میان آمدنت تا من شمشیر می شود
چشمی که آسمان مرا
با استخوان رودخانه نشینان
 بر خاک می کشد
 باغ است
این کفن
داغ است ودر سراب هویداست
 دودی که بر فراز عفت واخلاق می وزد
 خشکیدن چراغ چه خاموش است
 باید تهی شده باشد
 آن گوش های پاره
 از صدای سحرگاه
تابوتی  از تو چه می سازد
 ذات سحر که گفته سپید است
هرگز به دست داده که گورستان
 از چشم های تشنه ننوشد آب ؟
این عطر آشنا
 حتی مخاط گرگ بیابان را  آزار می دهد
 باید کسی گذشته باشد از این جا
 دستم به حرف های گنگ خیابان نمی رسد
چشمم به گریه های آن پس دیوار
 باید از آن طرف که می گذرد او
 من هم گذشته باشم
 می بینم  این وطن که باز نمی گردد
چشمانی از دریچه سرک می کشد
 با آیه ای که قطره قطره تو را آب می کند
آن قدر مانده روز که برگی هم در دخمه بشکند
می بینی آفتاب
نیمی از استخوان تو رالمس می کند
یک روز باز شانه های تو بودم
 حالا تو بال ناتوانی من باش
موش هزاره هم اکنون  باید جویده باشد احساس آدمی
 شاید جوانه هم زده باشد
 برفی که با گلوی شما آب می شود
 دنیا به فکر هیچ گلی نیست
 تا او به شکل تو باشد
 از برف هم که می گذرد باز آشناست
این عنکبوت تیره که می بافد دائم کلاف خویش
از برف هم که می گذرد
تاریکی جهان تو را جیغ می کشد
 آن زن که تکیه داده بر اکنون
 سرد است و باز مسلسل ها
 سرگرم قطع حوصله ی عشق
پشتم چه تیر می کشد آن روز
دارد بخار می شود این دست
 دارد بخار می شود و دریا
 باز همچنان به جوی شفق جاری ست
دنیا چه قدر بی تو غریب است
 این بوریای موریانه خورده که هر بار
 بر پیکری دریده می شود و باز
 انسان درون جمجمه می پوسد
 وقتی دروغ سخنگوست
 سرد است و گرد مرده می پراکند این ابر
 

 

محمد بیابانی

برچسب ها : ,

موضوع : دستی پر از بریده ی مهتاب, | بازديد : 364