تبلیغات اینترنتیclose
تا آخرین پرنده ی منقار (محمد بیابانی )
پیچک ( محمد بیابانی )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تا آخرین پرنده ی منقار

 

 

سفرسرای تو در باران
پ ،یک
 با آخرین پرنده
 برگ می زندم توفان
ز، دو
 این بوم بی هواست  بر
اعتماد آن که می درخشد از گناه
پ، یک پس ابرها که چشم من از تاب رفته اند
بال عقاب به تالاب ؟
ز، دو
سارشکسته می تپد
 آواره ام به ساق
 الف ، سه
 همواره از پیاله ی من
 آب خورده است
 با اولین برهنه که می تابم آشکار
ز ، دو
 اغواگرست
کودکان نیمه خورده
 با حضور وسوه
 حتی اگر عروس
 پ ، یک
با یاس یخ زده جاری ست
آن صدا
 الف ، سه
 مار است
 تا دیار چشم من اکنون
 پ ،یک
 پس با جوانه
 ناخن امواج
با من چرا غروب می رود هر بار
 ماهور دیگری ست ؟
 الف ، سه
 تردید : آشیانه ی تاریکی
پ، یک
اوزان آتش ام گرفته همان بانوست
 لب پر که می زند نهفته در ردایی از پر مرغان
 دستانی از نیام زمین می زند برون
می بینی
آسمان چگونه مرا دوره می کند
تصویر مه گرفته با جنازه ی او
 شاید شب است
 کوچه
می کند آن سو باد
 یا در میان دامناله های تیره در عذابم و
می بارد
 برفی : که خواب خدایان را بیدار می کند
بی انتهاست
 قویی که نام تو را بال می زند
 قویی که سایه ی سنگینش
 داغی ست بر جبین جاری اروند
 پ، یک
پنهانم از کویر
 بی راهه
ای که می جود اندیشه ی مرا
 صدایی ست در به در
نه درد بی گلوی سیاووش
 نه پاره خند پهلوی سهراب
تابوت هیچ یک از یک سنگین تر نیست
 

 

محمد بیابانی

برچسب ها : ,

موضوع : دستی پر از بریده ی مهتاب, | بازديد : 219